من و جادوی عشقت

عشق ای هر روز من!چه صفایی دارد که من اینجا خود را به هوس بودن تو دلشاد کنم
در میان سایه روشن های ذهنم،در این طنین پر هیاهوی قلبم ،در هجوم افکار پریشانم
این چه بلوایی ست ؟
این چه احساس زیبایی ست آرامم می کند ؟
من احساسی دارم به لطافت یک نسیم ملایم که به وقت عبور از میان گیسوانت لرزه ای
بر جانم می نشاند بس هوسناک!

احساسی دارم به شیرینی لبخندی بر روی لبانت که هوسی میریزد بر جانم بس خواستنی!
احساسی دارم به زیبایی نگاهت که چشمان افسونگرت را جاودانه می کند در خوابهایم !
احساسی که در تمام نبودنهایت به قدری زیبا مرورت می کند که بودن خویش را در نبودنت
گم می کنم...

احساسی که هر چه بیشتر وبیشتر عاشق ترم می کند و مرا غرق تمنای تو مست تر ومست تر از سختیهای عشقت به جنونم می کشاند...
یاد تو غمی بر جانم می نشاند که من قلب خود را نیز انکار می کنم ،اما این احساس زیبا
عشقی بر روحم می دمد که غمت نیز شادیم می شود...
حس دوست داشتنت ،گر چه می دانم مرا هرگز دوست نداری...
حس خواستنت،گر چه می دانم مرا نمی خواهی...
حسی که انتظار تلخ بازگشتت را به کامم نوش می کند،گر چه می دانم تو برای ابد رفته ای...
حسی که مجنونم می کند و دریچه ای به رویم می گشاید بس دل انگیز...
دریچه ای به نام رویا!!
رویایی با حضور تو...
عشقبازی های من و خیال تو...
نیاز من و ناز کردن های تو...
ناز تو وغمزه غمزه ناز خریدن های من...
اشک من و شانهء تو...
آغوش تو و مستی من در میان بازوانت...
سکوت تو وسکوت من...
چه زیبا حسی ست این حس رویایی...

تمام رنج عشقت را به جان می خرم و می ناب عاشقی را سر می کشم...
عاشقت می مانم...
عاشق عشق و دیوانگی هایش...
عاشق تو و جنون خیال تو...
تنها عاشق شده ام ، تنها عشق می ورزم و تنها هم از غم عشقت جان می دهم...
عزیزکم ،تو نیز این را بدان یکی اینجا هست که همیشه عاشق توست...
موضوع مطلب : سارا . حمید . عشق . تنهایی . از دست رفته